تبليغاتX
مسافری خسته از غربت Free Hit Counters
Free Counter


http://up98.org/upload/server1/01/z/if347v6rsdk4r8bhmxhf.jpg


  رحلت پیامبر اکرم (ص)‌ شهادت امام حسن (ع) و شهادت امام رضا (ع) تسلیت باد 


http://up98.org/upload/server1/01/z/lvfyzqc9nlysqn1b6990.jpg



  کبوتر بی قرار دل 


فاصله مشهد الرضا تا مسجد النبی و بقیع را با التهاب طی می کند.


گاهی بر بام سقاخانه ی طلایی ماوا می گیرد ،


گاهی بر گنبد خضرا می نشیند و زمانی بر زمین بقیع اما باز هم آرام نمی شود...


http://up98.org/upload/server1/01/z/zjtw012zmincqwhqlmwr.gif



  سنگینی لحظه ها را حس می کنی؟!


سخت است باور رفتن رحمت بی پایانی چون تـــــو از میان آدمیان...


تـــــو که بهترین بنده خدا و زیباترین آفریده اویی...


تـــــو که رحمته للعالمینی...ازوصف مهربانی هایت عاجزم و از شرح دلتنگی خویش در

نبودنت...


در هر نمازم به حقانیت رسالت آسمانی ات گواهی می دهم و تو می دانی که چقدر از

کوتاهی خویش در به دوش کشیدن پرچم رسالتت شرمسارم...


زمانی که ظلمت وجودم طغیان می کند ، در آخرین لحظات دست نوازشی بر سرم می

کشی و باز هم من می مانم و فهم ناچیزم از شناخت تـــــو! از شناخت تـــــو و فرزندانت...



http://up98.org/upload/server1/01/z/7q21166y0osk872mm2.jpg


از کریم اهل بیت برایت بگویم؟!


از شبیه ترین مخلوقات به تـــــو حتی در روزی که به سوی محبوب پر کشید!...


 از غربت مظلومانه اش و از بی انتهایی کرم و بخشندگی اش...


یا از رئوف ترین ضامن آهو که هنوز هم زنجیر این دل سیاه از حلقه های پنجره فولادش

گشوده نشده...



http://up98.org/upload/server1/01/z/8dbhxuawsdew788xrcpf.jpg



  نه مرا چگونه توان درک عظمت اقیانوس؟!!


من همان ماهی کوچکم که تشنه قطره آبی است که اگر به لطف تـــــو به او بخشیده شود

شاید اندکی ازپرده های غفلت چشمانش کنار رود و گام های کوچکش برای یاری فرزند

نجات دهنده ات درمسیر صحیحهدایت شود...


سلام بر تــــو ای آخرین فرستاده خدا در زمین


که با آمدنت نعمت بر بندگان خدا تمام شد ودینشان کامل .



http://up98.org/upload/server1/01/z/t63nhvzbz2m8tfmq43w9.jpg


  سلام و درود بی پایان خدا و فرشتگانش بر تـــــو و فرزندانت باد :


 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  



تعجيل در فرج مهدي فاطمه (عج)

 

صلوات   



  

+ نوشته شده توسط مرتضی در شنبه یکم بهمن 1390 و ساعت 1:49 |

 
به نام خدا
درددل
ای ایرانی، آیا خبر از شهیدان 8 سال دفاع مقدس داری؟ شهیدانی که

حتی یک وجب از خاک مقدس کشور ایران را به دست عراق نسپردند

(آمار کلي شهداي جنگ تحميلي تعداد 213255 نفر بوده که شامل

155088 نفر در درگيري مستقيم با دشمن، 16154 در حملات دشمن

به شهرها، 11814 نفر در حوادث متفرقه و ساير موارد 9889 نفر

بوده است. از اين آمار تعداد 155259 نفر مجرد، تعداد 55996 نفر

متأهل، تعداد 7054 نفر 14 ساله و کمتر، تعداد 65575 نفر بين 15 تا

19ساله، تعداد 87106 نفر بين 20 تا 23 ساله، تعداد 22703 نفر بين

24 تا 29 ساله، تعداد 30817 نفر 30 ساله و بالاتر بوده است.)

ای شهیدان، ما بعد از شما هیچ نکردیم. ما بنا نبود اینجوری بشیم... ما

بنا نبود به شهدا جاخالی بدیم.... ما بنا نبود جانبازامونو خونه نشین

کنیم... خونشون رو مفت بفروشیم... نفت هم گرون شد...خونه هم گرون

شد... نون هم گرون شد... فقط خون ارزون شد... خون شهدا ارزون

شد... شهدا فراموش شدند. عجب روزگاری شد... جوونهای زمان

طاغوت، شدن شهید همّت و باکری و خرازی و... جوونهای زمان

انقلاب شدن...... اِکس خور و اِکس فروش و کراکی و.... عجب

جوونهای با غیرتی... ابروها گرفته... مدل های سر و صورت جدید و

 2010... دیگه چی می خواستن شهدامون؟!  بابا دمتون گرم... دیگه

اسم خیابونهامون هم داره خودبخود عوض می شه.... خیابون قرص

فروشها... خیابون مواد فروشها... خیابون.... کرایه.... انگاری اونها از

 یه سیاره دیگه بودن... از یه عصر دیگه... اونها فهمیدن اینجا جای

موندن نیست وگرنه نمی رفتن. اونها مال اینجا نبودن... اینجا مال

ماهاست که موندیم.... محکم بچسبیم به زمین که آسمون مال ماها نیست.

 می‌گفتند: «نذارید امام تنها بمونه...» ما کاریکاتور امام رو کشیدیم...

گفتن: «خواهرا، بعد از ما، حجاب شما بهای خون ماست...» ما هم عمل

 کردیم و اصلاً بی حجاب نبودیم...! همه حرفهایی که می گن دروغه...!

 اصلا بی حجابی نیست تو شهرهای ما....! اینها که دارن راه می رن و

 اون شکلی اند عروسکن.... سارا و داران....یا باربی‌های تازه مسلمون

شُدَن... خوب عروسک خوشگلش خوبه.... هر چی خوشکلتر مشتریش

بشتر... اینطور نیست؟! اوضاع فرهنگی ما عجیب داره «ای ول

ایرانی...»
آی دوستا، بیایید هر چند وقت یه بار یادواره شهدا بذاریم و با یه صلوات

ختمش کنیم... حتما درست می‌شه اوضاع....! حالا فهمیدیم بعد از شهدا

ما چه ها نکردیم؟! قیامت، شهدا حق دارن روشونو از ما برگردونن...

همون جوری که ما ازشون رو مونو برگردوندیم...
 
 
بعد از شهدا ما چه کردیم؟
چفیه هايتان را به دست فراموشی سپردیم و وصیت نامه هایتان را

نخوانده رها کردیم
.
پلاکهایتان را که تا دیروز نشانی از شما بود امروز گمنام مانده است.
کسی دیگر به سراغ سربندهایتان نمی رود.
دیگر کسی نیست که در وصف گلهای لاله و شقایق شاعرانه ترین

احساسش را بسراید و بگوید: «چرا آلاله آنقدر سرخ است؟ چرا کسی

نپرسید مزار حاج حسین بصیر کجاست و چرا شهید محمدرضا در قبر

 خندید؟»
چرا وقتی که گفتیم: یک گردان که همگی سربند یا حسین (ع) بسته

بودند شهید شدند کسی تعجب نکرد؟!
یا سید الشهدا (ع).... یا حسین مظلوم
ما با خودمان چه کردیم مولا؟
 
چرا وقتی گفتند: «تنی، معبر عبور دیگران از میدان مین شد» شانه ای

نلرزید؟!
چرا هیچ کس نپرسید: به کدامین گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه

سربریدند؟
!
وقتی که گفتیم: «بعد از پانزده سال پیکر شهیدی را سالم از زیر خاک

بیرون آوردند
.» کسی تعجب نکرد؟!
چرا کسی از حقوق آن کودکی که در حلبچه شیمیائی شد دفاع نکرد؟!

 
ولی با نام حقوق بشر، حق را پایمال کردند.
چرا نمی دانیم شیمیائی چیست و زخم شیمیایی چقدر دردناک است؟!


شاید ما نیز از تاولهای بدنشان می ترسیم که روزی بترکد و ما نیز

شیمیائی شویم.
شاید اگر رنج آنها را می دیدیم درک می‌کردیم که چطور می‌شود یک

عمر با درد زیست؟!
نمیدانم که چرا کسی نپرسید چگونه خدا خرمشهر را آزاد کرد؟!
ای شهیدان ما بعد از شما هیچ نکردیم.
آن ندای یا حسین (ع ) که ما را به کربلا نزدیک و نزدیکتر می کرد

دیگر بگوش نمی رسد.
یادتان هست که به دختران این کشور گفتید: «سرخی خونمان را به

سیاهی چادرتان به امانت می دهیم

آیا دختران ما امانت دار خوبی بودند و خونتان را فرش راه رهگذران

نکردند؟
یادتان هست هنگامی که گفتید:


رفتیم تا آسمانی شویم و شما بمانید و بگويید که بر یاران خمینی (ره)

چه گذشت؟!
رفتید ولی یادمان رفت که حتی یادمانتان را در یک هفته برگزار کنیم.
جایتان خالی، اینجا عده‌ای فرهنگ شهادت را خشونت طلبی می نامند.

و شهید را خشونت طلب!
وقتی حکایت شما را گفتیم فقط پچ پچی سر دادند و رفتند، تا صلح را در

کتاب جنگ و صلح تولستوی جستجو کنند!
رفتند تا با نام شهید کیسه بدوزند، ولی نفهمیدند که چطور بسیجیان

همپای امامشان جام زهر را نوشیدند و چقدر سخت بود. دیگر کسی

نیست تا قلب رهبر امت را شاد کند.
عده‌ای مصلحت دیدند که مقابل توهین به اسلام و شهید سکوت کنند، ولی

ما مصلحت خویش را در خون رقم زدیم.
راست گفته اند، که بهشت را به بها می‌دهند نه به بهانه، و ما عمری

است که بهانه بهشت را میگیریم
.
آری بسیجیان، میدانم که از آن روزی که تمام شهیدان را بدرقه کردید و

 برگشتید دلهایتان را در سنگرها جا‌گذاشتید، میدانم که هنوز هم دلهایتان

هوای خاکریزهای جنوب را می کند و می دانم که دیگر کسی از بسیج

نمی‌گوید، ولی بدانید که تا شما هستید ما می‌توانیم از همت بشنویم و از

خاطرات حسین خرازی لذّت ببریم و پای صحبت مادر سه شهید

محمدزاده بنشینیم، تا شما هستید میدانم که رهبر تنها نیست و تا شما

هستید تنها عشق، تنها میداندار این عرصه است.
امروز کسانی از شهیدان سخن می‌گویند که از دیدن فشنگ نیز واهمه

دارند!
کسانی دم از شهادت می زنند که با شنیدن صدای آژیر، تا کفشهایشان

زرد می‌شود!
ولی در میدان عمل جز سکوت چیزی از آنها نمی بینی.
ما ماندیم تا امروز از آنان بگوییم و فریاد برآوریم «ما از این گردنه

آسان نگذشتیم ای قوم»
ما ماندیم که نه یک هفته بلکه سالهای سال از آنان بگوییم. چرا که خون

آنان است که می تپد.
و یادمان نرود که اگر امروز در آسایش زندگی می کنیم مدیون آنانیم.
مدیون حماسه هایی که آنان آفریدند.
 
 
دارا و سارا
هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا 



                شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا
سارا لباس پوشید، با جبهه ها عجین شد 

 
     در فکه و شلمچه، دارا به روی مین شد
چندین هزار دارا، بسته به سر، سربند


            یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و در بند
سارای دیگری در، مهران شده شهیده 

 
                    دارا کجاست؟ او در، اروند آرمیده
دوخته هزار سارا چشمی به حلقه ی در

 
          از یک طرف و دیگر چشمی به خون دل، تر
سارا سؤال می کرد، دارا کجاست اکنون؟

 
      دیدند شعله ها را در سنگرش به مجنون
خون گلوی دارا آب حیات دین است 

 
             روحش به عرش و جسمش، مفقود در زمین است
در آن زمانه رفتند، صدها هزار دارا 


                در این زمانه گشتند ده ها هزار « دارا »
هنگام جنگ دارا گشته اسیر و دربند


             دارای این زمان با بنزش رود به دربند
دارای آن زمانه بی سر درون کرخه 

 
               سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه
در آن زمانه سارا با جبهه ها عجین شد  

 
        در این زمانه ناگه،‌ چادر « لباس جین » شد
با چفیه‌ای که گلگون از خون صد چو داراست


    سارا خود،‌ از برای، ‌جلب نظر بیاراست
دارا و گوشواره،‌ حقا که شرم دارد 

    
                 در دست هایش امروز، او بند چرم دارد
با خون و چنگ و دندان، دشمن ز خانه راندیم 

    
  اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم
جای شهید اسم خواننده روی دیوار  


             آن ها به جبهه رفتند، اینها شدند طلبکار!!!
 
شاعر: مرحوم ابوالفضل سپهر
 
 
فرازهایی از وصیتنامه شهید فرامرز محسن سلطانی
از جبهه برایتان بگویم، جبهه جنت الهی است و من اینجا زیبایی های

 بهشت را با چشمهایم مشاهده می‌کنم
و با گوشهایم نغمه های دلربای

بهشتی را می شنوم. گویی که قیامت در نظرم جلوه گر شده و آن صحنه

 کبرا را لمس می کنم که در آنجا فقط اعمال نیکمان به دردمان می

خورند و تنها خداست که می تواند یاری دهندمان باشد.
 
عزیزانم!
بنا به تکلیف الهی و انجام فرمان خدا به جبهه رفتم تا به ندای امامم

پاسخ مثبت داده باشم تا دین محمد (ص) جاوید ماند و ولایت فقیه که

استمرار خط انبیاء و امامان معصوم است در غیاب امام معصوم استوار

و پابرجا ماند و قامت رسایش تا ظهور بقیت الله الاعظم از گزند دشمنان

 محفوظ ماند.

در این جبهه نور، با کج فکری ها، ظلمات و انحرافات داخلی بجنگید


تا پاسدار بحق حرمت خون شهیدان باشید! هرگاه در انجام تکالیف و


اطاعت از اوامر الهی، سستی و قصور ورزید، استحقاق نزدیکی به


خدا را از دست خواهید داد و این بزرگترین و تلخ ترین محرومیت


هاست که نصیب شما می گردد. تنها عاملی که آرام بخش دلهایتان می


شود یاد و ذکر خداست



تعجيل در فرج مهدي فاطمه (عج)

 

صلوات   




+ نوشته شده توسط مرتضی در شنبه بیست و چهارم دی 1390 و ساعت 2:12 |



نزدیک عملیات رمضان بود.


همه آماده می شدند برا عملیات و معمولا کسی مرخصی نمی گرفت تا


بعد از عملیات.


ولی یه جوون اومد و گفت اگه امکانش هست اجازه بده من برم


شهرمون؟!


گفتم برا چی؟


گفت آخه عروسیمه و کارت هم پخش کردیم و خانواده مدام زنگ می


زنن و می گن چرا نمیایی؟!


بهش اجازه دادم برگرده.


گفت:


ازم راضی هستی؟


گفتم :


آره. برو ولی مراسمت تموم شد یک هفته ای برگرد چون نیرو نیاز داریم.


خداحافظی کرد و راه افتاد.


عصر همون روز که بچه ها داشتن برا عملیات تجهیزات می گرفتن یکی رو


دیدم کنار تانکر آب، داره وضو می گیره.


خیلی شبیه اون جوون بود.


رفتم جلوتر دیدم همونه.


تعجب کردم و پرسیدم مگه نرفتی برا عروسیت؟


گفت:


چرا؛ حتی تا نزدیک پلیس راه اهواز هم رسیدم ولی یه دفعه یادم اومد


که برا مجلس عروسی ام کارت دعوتی هم به اباعبدالله(ع) دادم


و ایشون رو هم دعوت کردم.


دیشب هم خواب دیدم مراسم عروسیم تو گودال قتلگاه برپاست


و امام حسین(ع) و حضرت زهرا(س) هم اومدن.


تا یاد این خواب افتادم دیگه نتونستم برم و برگشتم.


حالا هم اگه سالم برگشتم از عملیات، میرم برا عروسیم و گرنه که دعوت


شده ام.



shohadachaf111.jpg

همون شب گردانمون وارد عمل شد و به خط زد.


صبحی که داشتم بین مجروحها و شهدامون می گشتم چشمم به

همون جوون خورد.


خوابـــش تعبیــر شده بود و اربابــش حسیـــــن(ع) دعوتـــش


کـرده بـود...

تعجيل در فرج مهدي فاطمه (عج)

 

صلوات   





+ نوشته شده توسط مرتضی در پنجشنبه یکم دی 1390 و ساعت 17:24 |


به سیل اشک باید شست راه کاروان را


هنوز از جبهه میآرند تابوت جوانها را



کدامین کاروان آهنگ یوسف با خودش دارد


غم ابرو کمان ها مینوازد قد کمانها را



نه پیراهن به تن مانده نه بوی پیرهن مانده


امان از این چنین داغی که میبرد امانها را




به ما با چشم و ابرو گفته بودند از چنین روزی


ولی باور نمیکردیم این خط و نشانها را



به دنبال جوان خوش قد و بالای خود بودند


همانانی که با خود میبردند این استخوانها را




اگر دریا نمیگنجد به کوزه با چه اعجازی


میان چفیه پیچیدند جسم پهلوانها را




خبر دادند یوسفها به کنعان باز میگردند


ندانستیم با تابوت میآرند آنها را



به روی شانه لرزان مردم یک به یک رفتند


خدا از شانه مردم نگیرد این تکانها را



816_427.jpg



تعجيل در فرج مهدي فاطمه (عج)

 

صلوات   






+ نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 و ساعت 0:45 |
آری من دختر یک شهیدم


از آخرین روزی که گونه ام را بوسیدی سالها می


گذرد و من سالهاست در انتظار برگشتت هستم


روزها می آیند و می روند اما پدر این روزها که می


گذرد دلم بیشتر برایت تنگ می شود نگو چرا؟خودت


می دانی! پدر وقتی می گویم دختر شهیدم می خندند


و می گویند شما هنوز تمام نشدید وقتی چادرم را


مرتب می کنم می گویند با همین چادر چه چیز ها که


نگرفتند،خانم چادرتان را هم بنیاد می دهد؟ جایی هم


اگر حرف بزنم می گویند چند ماه جنگیدند و رئیس


شدند!


می دانی پدر وقتی می خندم چشم هایشان چهارتا می


شود ،مگر خندیدن عیب است؟ یا گناه کبیره است


پدر؟


هرجا که می روم ،هرجا اسم تو را می آورم نیشخند


می زنند و از کنارم می گذرند،راستی پدر وقتی


جنگ شروع شد می دانستی قرار است به ما پراید


قسطی بدهند؟می دانستی بلیط استخر می دهند؟


اصلا چرا رفتی؟عاشق بودی؟مگر نه اینکه عاشق


رسوای عالم است ،چرا هیچ کس عشق تو را


نشناخت،شاید نخواستی شناخته شوی؟ چرا وقتی تو


را نمی شناسند کنایه می زندند، وقتی اشک های مرا


نمی بینند ،ناله های مادر جان را که هر شب خواب و


بیدار اسم تو را می گفت وقتی هیچ نمی دانند چرا


زبان می گشایند و سکوت نمی کنند؟


پدر وقتی گفتند بروید جنگ چرا رفتی؟مگر اینهایی


که امروز زبان به اعتراض گشوده اند نبودند،بهتان


گفتند برگردید زمین و خانه می دهند؟گفتند فرزندانتان


با سهمیه وارد دانشگاه می شوند؟پدر اینها را گفتند که


تو رفتی یا نه؟


من تو را بیش از خانه می خواستم،مادرم نذر نکرده


بود هر روز بنیاد شهید برود،من می توانستم بدون


سهمیه درس بخوانم،من تو را می خواستم پدر،می


خواستم شب ها وقتی آسمان نعره می کشد تو در


کنارم باشی نه قاب عکست،من تو را می خواستم


،مادرم،مادرجان ما تو را می خواستیم نه این خانه و


دانشگاه و چه و چه را ،برگرد همه را پسشان می


دهیم باشد برای خودشان برای همان ها که حقشان


پایمال شده،پدرم برگرد،مگر مادر پشت سرت آب


نریخت؟مگر نگفتی زود برمی گردم؟مرد که زیر


قولش نمی زند، پدرم برگرد دختر کوچکت از


تاریکی نه از سایه ی آدم ها ی ریز و درشت شهر


می ترسد،از آنها که تو برای بودنشان رفتی،از آنها


که فوتبالیست ها و بقیه حقشان را نخوردند و ما


خوردیم،برگرد و همه چیز را برگردان،برگرد پدرم


...زهرایت تنهاست




تعجيل در فرج مهدي فاطمه (عج)

 

صلوات   




+ نوشته شده توسط مرتضی در شنبه نوزدهم آذر 1390 و ساعت 22:33 |
نامه یک دوست


نمیخواستم بنویسم . اما چه کنم دلم گرفته است .بالاخره باید بنویسم .


آخر باید هرچه بغض در گلو دارم را روی صفحه کاغذ بریزم . اما


مگر میشود ؟! مگر میشود آتش دل را با جند حرف و جند جمله انتقال


داد ؟!


نه نمیشود . هیچ وقت نشده و نمیشود که سوز دل را در جمله ها ریخت


. اما امیدوارم تا با خواندن این کلمات خدایی که سوز دل را خلق کرد به


خواننده این چند سطرهم سوزدل بدهد .میخواستم شروع کنم به نوشتن .


آخر چگونه شروع کنم ؟!چند واژه را در پیش چشمانم روی کاغذ نوشتم


بلکه این کلمات را به هم ربطی دهم تا جملاتی شود . شروع کردم ،


دشت بلا، عطش ، غربت ، انسانی کریم و بخشنده ، سربریدن ، یتیمی


، تیغ و نیزه ، خون ، کودکان ، سیلی ، تازیانه ، فرزند رسول خدا،


بغض گلو ، اشک ، آه ، علم ، عمود آهنین ، دست بریده ، کمر شکسته ،


قد خمیده ...  . اما این واژه ها تمام نمیشود . دیگر بس است . چگونه


این کلمات را به هم ربط بدهم ؟!! شروع کردم ،انسان کریم و بخشنده 


وغریت . آخر این دو کلمه چه ربطی به هم دارد . مگر انسان کریم در


بیابان غریب میماند . مگر کمر او شکسته میشود ؟! مگر خون او ریخته


میشود ؟! مگر فرزند رسول خدا را میکشند ؟!!!


عطش ، خون ، آخر این دو کلمه نیز به هم ربطی ندارد . آخر چه کسی


دیده خون انسان تشنه را بریزند . مگر ما مسلمان نیستیم . ما میگوییم


حتی حیوانات را هم نباید لب تشنه سربرید .


تیغ و نیزه ، کودکان ، بغض گلو ، نمیدانم این کلمات چیست که بر دفتر


همینطور پشت سر هم میاید !! مگر جلوی کودکانی که بغض در گلو


دارند بر روی پدرشان تیغ میکشند !! آخر کدام انسان چنین کاری میکند


. راستش اصلا نمیفهمم .


یتیمی ، تازیانه . این دو کلمه هم به هم نمآید . اصلا در یک جمله قرار


نمیگیرند . کدام یتیمی را دیده اید که تازیانه اش بزنند . مهربان رسول


خدا یتیمان را نوازش اما چطور با یتیمانش اینچنین میکنند .!! چطور


بر پیکر خسنه و رنجورشان تازیانه میزنند . نمیدانم . آهای نامردمان ،


آخر پدرشان را که در پیش چشمهای معصومشان سربریدید دیگر چه


کار به گوشواره هایشان دارید . قدری صبر کن . او خود گوشواره را به


تو میدهد. چرا دیگر گوشش را پاره میکنی !!


بغض گلویم را گرفته . این کلمات هیچ ربطی به هم ندارد . اما برای تو


دارد .


ایکاش سرت را ازقفا نمیبریدند. ایکاش آبت میدادند . ایکاش یتیمانت را


نمیزدند . و ایکاش ... ایکاش...  .


و ایکاش زودتر بیاید روزی که فرزندت برایت خونخواهی کند . و


ایکاش من نیز آنجا باشم .



تعجيل در فرج مهدي فاطمه (عج)

 

صلوات   




+ نوشته شده توسط مرتضی در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 و ساعت 13:50 |


http://www.ehsan.gozarweb.com/images/34587783429034318302.jpg


با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را ، حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

«خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود»

اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

 

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...

پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

--


تعجيل در فرج مهدي فاطمه (عج)

 

صلوات   




+ نوشته شده توسط مرتضی در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 و ساعت 22:4 |

آوای جرس می رسد از مأمن عشاق

صد تیر نشیند ز بلا بر تن عشاق

همراه حسین آمده یک دشت غریبی

تا آنکه شود کرببلا مدفن عشاق


http://www.ehsan.gozarweb.com/images/31596600573614305449.gifhttp://www.ehsan.gozarweb.com/images/31596600573614305449.gifhttp://www.ehsan.gozarweb.com/images/31596600573614305449.gifhttp://www.ehsan.gozarweb.com/images/31596600573614305449.gif



باز باران، با ترانه

می خورد بر بام خانه

 
یادم آمد کربلا را

دشت پر شور و بلا را

 
گردش یک ظهر غمگین، گرم و خونین

لرزش طفلان نالان، زیر تیغ و نیزه هارا
 
با صدای گریه های کودکانه

واندرین صحرای سوزان

 
می دوید طفلی سه ساله

پر ز ناله، دلشکسته، پای خسته

 
باز باران

 
قطره قطره، می چکد از چوب محمل

خاکهای چادر زینب، به آرامی شود گل
 
آه باران
 
کی بباری برتن عطشان یاران

تر کنند از آن گلو را

 
آه باران

http://www.askquran.ir/gallery/images/47521/1_18.JPG

تعجيل در فرج مهدي فاطمه (عج)

 

صلوات   






+ نوشته شده توسط مرتضی در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 و ساعت 14:25 |


ندبه و زاری

 

http://www.ehsan.gozarweb.com/images/77963747763128715044.jpg


غیبت حضرت مهدی-علیه‌السّلام- برای همه شیعیان، بلكه برای همه‌ مسلمانان بلایی

سخت و ابتلایی بزرگ به شمار می‌رود[1].


دروی از امام زمان-علیه‌السّلام- دوری از سرچشمه نور است، و غیبت او همچون نهانی

خورشید است كه ظلمت را بر سراپرده هستی می‌گستردو ضلالت و سرگشتگی بندگان

خدا را باعث می شود[2]. در چنین شرایط سختی گریه و زاری بندگان در پیشگاه خدا

می‌تواند راه نجاتی بگشاید و باران اشك بلازدگان می‌تواند شعله‌های فتنه را خاموش سازد.



«وَ أخْذْنا أهْلَها بِالبأساءِ وَ الضَّرّاءِ لَعَلّهُمْ یَضّرَّعُونَ».


«آنان را به سختی‌ها و گرفتاری‌ها و شداید روزگار مبتلا می‌سازیم، شاید كه به درگاه خدا

تضرّع و زاری نمایند».



این سنّت بی‌تبدیل خداست كه سرنوشت آدمیان را براساس انگیزه‌ها عمل كرد‌های آنان

تقدیر می‌فرماید، تا آنان را در اثر ناسپاسی‌ها،‌پیمان‌شكنی‌ها، شرارت و نافرمانی‌های خود

آنان به گرفتاری‌های فراوان و مشكلات طاقت‌فرسا دچار می‌سازد، امّا همواره براساس

رحمت و عطوفت خویش به بركت یك بازگشت پشیمانانه و درخواست ملتمسانه و گریه

عاجزانه، رهایی و آسانی را جایگزین گرفتاری و مشكلات می‌سازد.



«وجود امام زمان-علیه‌السّلام- لطف است و غیبت او از ماست»[3].


غیبت پی‌آمد كفران نعمت ولایت است، نتیجه قدر ناشناسی انسان‌ها نسبت به مقام

عظمای امامت است، اثر طبیعی سوزاندن پرچم‌ هدایت و درهم شكستن كشتی نجات اهل

بیت‌ -علیه‌السّلام- است.



و چه زیباست كه در روایات فرموده‌اند:



«لایَنْجُو مِنْها إلّا مَنْ دَعی دُعاءَ الغَریقْ»[4].


«از غیبت و مشكلات آن نجات نمی‌یابد مگر كسی كه دعاء غریق را بخواند-یا چونان انسان

گرفتار شده در غرقاب، با نهایت بیچارگی و شدّت اضطراب خدا را بخواند»[5].



و همین است سرّ این همه تأكید بر مداومت نسبت به دعای ندبه، دعای زاری منتظران،

دعای گریه چشم انتظاران، دعای ندبه‌ای كه در آن می‌خوانیم:


 


تا كی سرگشته و سرگردان تو باشم؟ مولای من!


تا كی و با چه بیانی تو را بستایم و چگونه نجوا سر كنم؟


برمن سخت است كه از غیر تو پاسخ شنوم و جز تو دلداریم دهد.


بر من سخت است كه من بر تو بگریم و دیگران تو را واگذارند.


بر من سخت است كه سختی‌ها نه بر آنان بلكه بر تو وارد آید.


آیا كمك‌دهنده‌ای هست كه پا به پای او ناله‌های طولانی و گریه‌های همیشگی داشته

باشم؟


آیا زاری‌كننده بی‌تابی هست كه در تنهایی‌هایش با زاری و بی‌تابی خود یاریش كنم؟


آیا چشمی هست كه خار در آن خلیده باشد و چشمان من در ناراحتی و دردِ این خار


خلیدگی، با آن همراهی كند؟


آه، ای فرزند پیامبر آیا به سوی تو راهی هست، تا شرف دیدار حاصل آید؟



«اللهم إنّا نَرْغّبُ اِلیْكَ فی دَولَهٍ كَرِیَمه تُعِزُّ بِهَا الإسلامَ وَ اَهْلَهُ وَ تُذِلُّ بِهَا النِّفاقَ وَ اَهْلَهُ ‌وَ

تَجْعَلُنا فیها مِنَ الدُّعاهِ اِلی طاعَتِكَ وَ الْقادَهِ اِلی سَبیلِكَ وَ‌ تَرْزُقُنا بِها كَرامَهَ الدُّنیا وَ الآخِرَهِ».

[1] . كمال‌الدین، شیخ صدوق، ص335.

 

-----------------------------------------------


[2] . مدرك پیشین، ص342.
[3] . كلامی مشهور از مرحوم خواجه نصیرطوسی.
[4] . كمال الدین، شیخ صدوق، ص349.
[5] . كمال الدین، شیخ صدوق، ص349.

 




تعجيل در فرج مهدي فاطمه (عج)

 

صلوات   




+ نوشته شده توسط مرتضی در جمعه یازدهم آذر 1390 و ساعت 3:22 |

http://www.ehsan.gozarweb.com/images/32745912773299428951.jpg



باز هم روایت عطش و آتش


قصه ماتم و دل های شکسته


روایت غربت و غریبی خاندان رسول الله


قصه جوانمردی ها و نامردمی ها


و سخاوتندانه همه دعوتیم


دعوت بهره مندی از مکتب همیشه پر طراوت


عاشورایی حسین علیه السلام


این فرصت های عزاداری را عمیق تر از همیشه

دریابیم


فرصت گمشدن در ژرفای اندیشه های معنوی که از


جنس زمین نیست


و یافتن ساحلی پر از آرامش معنوی و حسینی


و براستی حسین کیست


که حتی صحبت از ماتمش ، مایه ی آرامش دل های



خسته است



http://www.ehsan.gozarweb.com/images/28895865462056971860.jpg






همه عالم یه طرف حسین زهرا یه طرف

هر چه عشق ِ یه طرف ، عشق به مولا یه طرف

این کیه هر کی صداش می کنه دیوونه می شه

دیگه جایی نمی ره ، گدای این خونه می شه

این کیه که اسمش ُ هر کی تو عالم می بره

همه ی وجودشو ، مصیبت و غم می بره

این کیه ، که عشق اون ، عالم و حیرون می کنه

غم کربلاش دل ِ ، فاطمه رو خون می کنه

اسم اون حسین و ، جوونی ما به فداش

خدا اون روز و بیاره ، که بریم به کربلاش

نمی دونم که چرا ، دلم براش پر می زنه

هر کی تو روضه بیاد ، به سینه و سر می زنه

یکی نیست تو کربلا ، خواهرشو یاری کنه

یکی نیست تو قتلگاه ، برا حسین زاری کنه

نمی دونم که چرا ، قامت خواهرش خمه

هر چی ما گریه کنیم ، برا حسین بازم کمه

دیگه چیزی نمی خوام ، حسین زهرا رو می خوام

گل و بستان نمی خوام ، خیمه مولا رو می خوام

التماس دعا



http://www.ehsan.gozarweb.com/images/80254749470022540514.jpg



تعجيل در فرج مهدي فاطمه (عج)

 

صلوات   




+ نوشته شده توسط مرتضی در یکشنبه ششم آذر 1390 و ساعت 15:33 |
Free Hit Counters
Free Counter

هیئت عزیزترارجانمان عشاق المهدی عج